سلام بر دوستان عزیزم

باید ببخشید که این روزها خیلی کم می نویسم.

در هفته ای که گذشت برای شرکت در یک کنفرانس با یکی از دوستان به شهر زیبای رودسر رفتم. برای احتیاط یک چتر و یک کت هم با خودم بردم. سر شب حرکت کردیم و حدود نیمه های شب به امامزاده هاشم رسیدیم. از همان بدو عبور از منجیل نم نم باران با قطرات بسیار ریز شروع شد. کف جاده خیس بود و شیشه ها را بخار گرفت. اول خوب بود. منطقه ما امسال خشکسالی شد و دیدن این باران در روزهای اول پاییز برایم آرامش بخش بود.  ماشین دوستم آمادگی این باران را نداشت. برف پاک کن ها خوب شیشه را تمیز نمی کرد. قطرات هم شبیه به مه بود و جلو را خوب نمی دیدیم. برای اینکه کمی استراحت کنیم و شیشه ها را بشوییم به مرقد امامزاده هاشم رفتیم. نیمه شب هیچکس نبود و باران هم همچنان می بارید. یک لحظه صدای غاز شنیدم. آسمان را نگاه کردم. در بین مه و ابر در نور شهر برای یک لحظه دسته ای پرنده دیدم که دقیق ندانستم غازند یا قو بعد هم به سمت شمال رفتند. بعد از استراحت به سمت رودسر رفتیم. در عبور از شهر لاهیجان در اثر کمبود دید به یک سرعتگیر برخورد کردیم. آب اطرافش را پر کرده بود و چاله ای که جلو سرعتگیر بود پر شده بود و دیده نمی شد. یک لحظه ماشین درون چاله افتاد و به سرعتگیر خورد و عبور کرد. آب زیادی به شدت به درون محفظه متور رفت و بخار همه جا را گرفت. ماشین شروع به ریپ زدن کرد و خاموش شد. شانس آوردیم خیلی خلوت بود. ماشین را به کنار خیابان بردیم و کاپوت را بالا زدیم ولی از چیزی سر در نیاوردیم. روی  شمع ها و سیم ها را بررسی کردیم. در اثر گرمای متور آب ها کمی بخار شدند و ماشین روشن شد ولی بدجور ریپ می زد. بالاخره به خدا توکل کردیم و راه افتادیم. از زمین و زمان آب می بارید. چاله های کف خیابان هم پر آب شده بودند و پیدا نبودند. با هر زحمتی بود به مقصد رسیدیم. ساعت حدود چهار صبح بود. به دلیل خواب بودن نگهبان و بسته بودن در مجبور شدیم در جلو سازمان مربوطه تا ساعت شش داخل ماشین بخوابیم. بالاخره صبح شد. بگذریم هدفم تعریف سفرنامه نیست. فقط چیزهایی که به طبیعت مربوط است را می گویم. دو سه بار در بالای شهر گله های اردک دیدم. هتل محل اقامتمان هم نزدیک دریا بود. دریا از شانس ما طوفانی بود و هوا هم بسیار سرد بود. مرغ های دریایی در خط ساحلی پرسه می زدند و ماهی هایی را که اب به کناره ها می آورد می خوردند. در ساحل دو سه مورد شاهین های کوچکی را دیدم که روی زمین یا روی میله های فلزی نشسته بودند. چند اگرت سفید هم دیدم که در ورودی یک رود به دریا ماهی می گرفتند. داخل این رود چند بار قلاب انداختم که فایده نداشت. باد شدید می خواست قلاب را از دستم دربیاورد. تور یک ماهیگیر در عرض رودخانه بسته شده بود و قایقی باریک و چوبی در کناره رود بین نی ها آرام گرفته بود. یک بار نوک قلاب در کف رود گیر کرد که ریسه دست سازم کنده شد و از دست رفت. بیخیال ماهی شدم. یک سر هم به بازار زدیم. در بازار رودسر از بازار ماهی فروش ها چند متری تور خریدم و با چند پیرمرد صیاد آشنا شدم. خیلی جمع با صفایی داشتند. وقتی دیدند اهل طبیعتم دعوت کردند تا با آنها برای صید به دریا بروم ولی شرایط اجازه نمی داد. بعد از کمی صحبت خداحافظی کردیم. روز سه شنبه بود و برای دیدن سه شنبه بازار به بازار محلی شهر املش رفتیم. بازار جالب و پر رونقی بود. محلی ها هر محصولی داشتند برای فروش به بازار آورده بودند. از مرغ زنده و اردک و ماهی گرفته تا انواع میوه های محلی. دقایقی به داخل جنگل های کنار جاده رفتیم. درختان و گیاهان زیبایی بود که میوه هم داشتند. انار ترش که پوستش ترکیده بود. تمشک و میوه ای محلی شبیه به گلابی سفت و قهوه ای که اگر اشتباه نکنم به آن خوج می گفتند. از بازار کمی خرید کردیم و به رودسر برگشتیم. بعدازظهر هم از رودسر به سوی شهر خودمان برگشتیم. اتفاقات زیادی افتاد ولی یکی از اتفاقات جالب این بود که در لاهیجان چرخ عقب ماشین پنچر شد. از هوا باران شدید همراه با باد سرد و از زمین آب باران بود که مثل جویبار از داخل خیابان در جریان بود. در آن حالت به مکافات چرخ را تعویض کردیم. خیلی خوش گذشت. خیلی طولش ندهم. این وضع تا خروج از منجیل ادامه داشت. بعد از عبور از یکی دو تونل دوباره خشکی شروع شد. و باران خاطره ای شد برای ما.

اما توصیه های ایمنی: مهم نیست کجا باشید و کی اما یک سری وسایل کم حجم مثل چتر و لباس و چاقو کبریت و از این دست را در گوشه صندوق عقب ماشین جا بدهید. مطمئن باشید پشیمان نخواهید شد. راستی پول فراوان هم فراموش نشود که دوای خیلی دردهاست.

موفق باشید

شیفته طبیعت

شاهین

گذرگاه جنگلی

گل جنگلی

ساحل ابری رودسر

نمایی از شهر زیبای املش