سلام
از دوستانی که به ما سر می زنند ممنونم و امیدوارم از مطالب ما لذت ببرند. دوستان مخالف هم اگر زحمتی نیست به خاطر دل دیگران کوتاه بیایند و فضایی صمیمی داشته باشیم...
چندوقت بود که می خواستیم با برادرم به شکار باقرقره برویم. بالاخره یک روز فرصت پیش آمد و عازم شدیم. به دور از غم درس و دنیا. به همه چیز پشت کردیم. صبح حرکت نمودیم. در محلی که قبلا برای بار اول کوکر دیده بودیم به دنبالشان می گشتیم. ابتدا عقاب بسیار بزرگی نظرمان را جلب کرد. هوا بسیار سرد بود و زمین یخ بسته بود. عقاب در آفتاب سپیده دم دشت را زیر نظر گرفته بود. دوربین را به سمتش تنظیم نمودم. تا دکمه ضبط را فشردم عقاب که بر شاخه تک درختی در دوردست های دشت نشسته بود پرواز کرد. مسیرش به سمت ما بود. دو کلاغ با پرهای کبوتری که شاهین خورده بود بازی می کردند. عقاب به سمتشان رفت ولی وقتی دید خبری نیست دوباره پرید. من خیلی دلم می خواست که کوکر ببینم. عقاب داشت از ما دور می شد که ناگهان دیدم یک دسته هفت تایی غاز خاکستری را از دوردست پراند. فکر کوکر را هم از سر ما پراند. غازها به سمت ما امدند و در ماندابی که از بارش های فصلی ایجاد شده بود نشستند. فکر شکاری به این بزرگی و خوبی فکرمان را بدجور به خود مشغول کرد. از هیجان قلبمان به تپش افتاد. به زحمت خودمان را به شیاری که مشرف بر آنها بود رساندیم. من از لبه و از بین بوته خاری نگاه کردم. خیلی زیبا بودند. مانند غازهای خانگی. مرتب به همه طرف و خصوصا سمت ما نگاه می کردند. فاصله بالای صدو پنجاه متر بود و هیچ مانعی بین ما نبود . نمی شد نزدیک رفت. منتظر بودیم. ما اینسوی آب بودیم و آنها در سوی دیگر. بالاخره مشغول چرا شدند. رو به بالا دست می رفتند و از ما دور می شدند. با همه مخفی کاری نتوانستم طاقت بیاورم و لنز دوربین را از پشت بوته ای بالا بردم و چند دقیقه ای از آنها فیلم گرفتم. داشتیم نقشه می کشیدیم که چه کنیم. صدای غازها بلند شد . انگار با هم حرف می زدند. ناگهان بلند شدند. تا جایی که دوربین شکاری نشان می داد نگاهشان کردم. دور زدند و درانتهای دشت نشستند . چند کیلومتر بود ولی ما خیلی زود خودمان را به محل رساندیم. جایی بود پر از شیار. برای نزدیک شدن عالی بود ولی غازها را نمی دیدیم. درحال جستجو بودیم که یکباره از دویست متری از داخل شیاری پریدند. نشستیم و باز دوربین کشیدیم. در حدود یک کیلومتری نشستند. باز به سمتشان رفتیم. این بار در محوطه باز نشستند. دو پرنده دیگر در نزدیکشان نشستند. در دوربین دیدم که رنگی حنایی دارند. هیکلی در حدود غاز و همان شمایل. دو آنقوت زیبا. وقتی به زحمت خودمان را به حدود پانصد متری رساندیم. غازها مرتب نگاهمان می کردند و پریدند و آنقدر دور رفتند که از تعقیبشان منصرف شدیم. خیال خام ما به واقعیت تبدیل نشد. با نا امیدی به سمت ماشین برگشتیم تا ناهار بخوریم و نماز را به جا اوریم. با اندک آبی که همراهمان بود وضو گرفتیم که دیدم دو اردک به سمتمان آمدند. و در جایی که غازها بار اول نشسته بودند نشستند. خارج از تیررس بود و من از تیراندازی نا مطمئن که موجب زخمی شدن پرنده شود اجتناب می کنم. به حال خودشان ولشان کردیم و نماز خواندیم. دوباره داستان تکرار شد و وقتی به سمتشان رفتیم فرار کردند. البته این اولین تجربه من در شکار پرندگان آبزی بود. روش ها را بلد نبودم. وقتی دیدیم اینطور فایده ندارد در چاله ای نشستیم و لبه هایش را با علف های بلند حصار کردیم. برادرم خواست وسایل را به سمت ماشین ببرد . من به سمت مغرب نگاه می کردم که صدای بال نظرم را به هوا جلب کرد. دیر شده بود. دو اردک از دست رفت. با دوربین به آنها نگاه می کردم. باز صدا و باز تا دوربین را برداشتم دیدم یکی دیگر از بالای سرم رد شد و رفت. برگشتم و گفتم شرق را نگاه کنم. با اشاره برادرم به سمتش حرکت نمودم. گفت حواست کجاست. وقتی به بالا نگاه می کردی دو اردک به نزدیکت آمد و دور زدند و نشستند. با دیدنت فرار کردند. افسوس خوردم که چرا مثل عنکبوت هشت چشم ندارم. گفتم بیا لااقل برویم کوکر پیدا کنیم. به سمت جایی که انتظار داشتیم کوکر ببینیم رفتیم. ناگهان دو اردک با ارتفاع زیاد و با سرعت از بالای سرمان عبور کرد. من در لول چپ ساچمه سه و در راست چهار داشتم. لول چپ را شلیک کردم. یکی از اردکها تکانی خورد ولی به راهشان ادامه دادند و رفتند. جلوتر که رفتیم ناگهان دسته هشت تایی کوکر دیدیم. در میان شخم ها به زمین نشستند. طبق تجربه اول به برادرم گفتم صبر کند تا من در سمت دیگر جلو راهشان مخفی شوم و بعد به طرفشان بیاید تا به سمت من بپرند. فاصله زیاد بود و دشت وسیع . روباهی از جلو من به سمت کوکر ها فرار کرد. کوکرها پریدند ولی از دور رد شدند. یکی دو کیلومتر دورتر نشستند. به سمتشان رفتیم . خیلی خسته کننده بود. هیجان ما را جلو می برد. فایده نداشت. دلیجه ای یک مارمولک گرفته بود. فیلمش را گرفتیم. از دور دسته ای کوکر دیدیم. در دوردست و همان جایی که ماشین بود نشستند. گفتیم خوب در مسیر هستند. به سمتشان رفتیم. مسافت زیاد خطای تخمین را بالا می برد . همه جا یکجور بود. هرچه گشتیم فایده نداشت. گفتم بیا به کنار آب برویم . شاید دم عصر اردک بیاید. هنوز به لبه نرسیده بودیم که از افق دو پرنده پیدا شد. به برادرم گفتم بنشین و تکان نخور. خودم هم خوابیدم و تکان نمی خوردم. دیدم مسیرشان درست به بالای سرم ختم می شود. نزدیک شدند. ارتفاع کم کردند و خواستند به روی بالادست آب بروند. در یک لحظه از جا بلند شدم و تیر اول را به سمتشان شلیک کردم. با تعجب دیدم که نخورد. در حال تغییر جهت بودند. با دقت عقبی را با لول هم راستا نمودم و جلوتر از اردک را نشانه رفتم. شلیک کردم. هر دو به راهشان ادامه دادند. تعجب کردم. انتظار نداشتم که شکارچی کبک نتواند مرغابی به این بزرگی را بزند. اما دیدم که در در حدود دویست متری دور زدند و نشستند. فهمیدم که دلیل دارد. پرنده وحشت زده در نزدیک نمی نشیند. با این حال خودم را به پشت شیاری کشاندم و به سمتشان رفتم. با سرعت و آماده. فرصتی برای خرابکاری نبود. هنوز صدمتری فاصله داشتیم که یکی از اردکها پرید و دور شد. من سریع به داخل آبراه رفتم. خبری از دیگری نبود. برادرم هم آمد. گفتم دومی چه شد. او هم نمی دانست ولی گفت فقط یکی رفت. ناگهان دیدم مراغابی ما بین بوته ها دراز کشیده. شکار خوبی بود. برای ما که در سال شاید یکی دو بار مرغابی ببینیم عالی بود. البته تا امسال این شکارگاه را بلد نبودم. داشت غروب می شد. مرغابی را کنار آب گذاشتم و دوشاخه ای زیر گردنش زدم. مثل یک مرغابی زنده . نشستیم. خیلی سرد بود. صدای غاز از دور شنیده می شد ولی خبری نبود. خواستیم بلند شویم که یکباره دو پرنده از غرب افق پدیدار شد و دقیق به طرف ما آمدند. ارتفاعشان را کم کردند و در جلو ما فرود امدند. من فکر کردم اردک هستند. در وسط آب کم عمق فرود امدند. نسبت به جثه اردک انگار در تیررس بودند. وقتی از درز علف ها نگاه کردم دیدم دو آنقوت هستند. فاصله حدود صدو پنجاه متر بود. یکیشان اصلا تکان نمی خورد و مرتب به طرف ما نگاه می کرد. خیلی سرد بود و ما ته چاله مچاله شده بودیم. کم کم خنده به سراغمان امد. چند لحظه سرو صدا کردند و بعد هم فرار کردند. ما هم گفتیم همین اردک غنیمت است. برداشتیم و حرکت کردیم. نتوانستیم از موقعیت ها استفاده کنیم. البته چاره ای نبود و لذت شکار هم به همین است. این که از خانه بیرون بیایی و بی زحمتی یک گوشه بنشینی تا شکار بیاید یا این که از روی صندلی نرم و راحت اتومبیل لوله را از شیشه بیرون ببری و شکار را بکشی که شکار نیست. هیچ جنبه مثبتی ندارد و هیچ توجیهی هم ندارد. البته خیلی ها همین شکار ما را هم قبول ندارند اما "هرکسی را با ما پریدن زاده نیست".
عکس اردک ما ممکن بود بعضی ها را غمگین کند. از عکس وبلاگ دوستم استفاده نمودم.سربلند باشید

یا حق
شیفته طبیعت



