تبليغاتX
شیفته طبیعت

شیفته طبیعت

طبیعت از دید یک عاشق طبیعت

سلام

از دوستانی که به ما سر می زنند ممنونم و امیدوارم از مطالب ما لذت ببرند. دوستان مخالف هم اگر زحمتی نیست به خاطر دل دیگران کوتاه بیایند و فضایی صمیمی داشته باشیم...

چندوقت بود که می خواستیم با برادرم به شکار باقرقره برویم. بالاخره یک روز فرصت پیش آمد و عازم شدیم. به دور از غم درس و دنیا. به همه چیز پشت کردیم. صبح حرکت نمودیم. در محلی که قبلا برای بار اول کوکر دیده بودیم به دنبالشان می گشتیم. ابتدا عقاب بسیار بزرگی نظرمان را جلب کرد. هوا بسیار سرد بود و زمین یخ بسته بود. عقاب در آفتاب سپیده دم  دشت را زیر نظر گرفته بود. دوربین را به سمتش تنظیم نمودم. تا دکمه ضبط را فشردم عقاب که بر شاخه تک درختی در دوردست های دشت نشسته بود پرواز کرد. مسیرش به سمت ما بود. دو کلاغ با پرهای کبوتری که شاهین خورده بود بازی می کردند. عقاب به سمتشان رفت ولی وقتی دید خبری نیست دوباره پرید. من خیلی دلم می خواست که کوکر ببینم. عقاب داشت از ما دور می شد که ناگهان دیدم یک دسته هفت تایی غاز خاکستری را از دوردست پراند. فکر کوکر را هم از سر ما پراند. غازها به سمت ما امدند و در ماندابی که از بارش های فصلی ایجاد شده بود نشستند. فکر شکاری به این بزرگی و خوبی فکرمان را بدجور به خود مشغول کرد. از هیجان قلبمان به تپش افتاد. به زحمت خودمان را به شیاری که مشرف بر آنها بود رساندیم. من از لبه و از بین بوته خاری نگاه کردم. خیلی زیبا بودند. مانند غازهای خانگی. مرتب به همه طرف و خصوصا سمت ما نگاه می کردند. فاصله بالای صدو پنجاه متر بود و هیچ مانعی بین ما نبود . نمی شد نزدیک رفت.  منتظر بودیم. ما اینسوی آب بودیم و آنها در سوی دیگر. بالاخره مشغول چرا شدند. رو به بالا دست می رفتند و از ما دور می شدند. با همه مخفی کاری نتوانستم طاقت بیاورم و لنز دوربین را از پشت بوته ای بالا بردم و چند دقیقه ای از آنها فیلم گرفتم. داشتیم نقشه می کشیدیم که چه کنیم. صدای غازها بلند شد . انگار با هم حرف می زدند. ناگهان بلند شدند. تا جایی که دوربین شکاری نشان می داد نگاهشان کردم. دور زدند و درانتهای دشت نشستند . چند کیلومتر بود ولی ما خیلی زود خودمان را به محل رساندیم. جایی بود پر از شیار. برای نزدیک شدن عالی بود ولی غازها را نمی دیدیم. درحال جستجو بودیم که یکباره از دویست متری از داخل شیاری پریدند. نشستیم و باز دوربین کشیدیم. در حدود یک کیلومتری نشستند. باز به سمتشان رفتیم. این بار در محوطه باز نشستند. دو پرنده دیگر در نزدیکشان نشستند. در دوربین دیدم که رنگی حنایی دارند. هیکلی در حدود غاز و همان شمایل. دو آنقوت زیبا. وقتی به زحمت خودمان را به حدود پانصد متری رساندیم. غازها مرتب نگاهمان می کردند و پریدند و آنقدر دور رفتند که از تعقیبشان منصرف شدیم. خیال خام ما به واقعیت تبدیل نشد. با نا امیدی  به سمت ماشین برگشتیم تا ناهار بخوریم و نماز را به جا اوریم. با اندک آبی که همراهمان بود وضو گرفتیم که دیدم دو اردک به سمتمان آمدند. و در جایی که غازها بار اول نشسته بودند نشستند. خارج از تیررس بود و من از تیراندازی نا مطمئن که موجب زخمی شدن پرنده شود اجتناب می کنم. به حال خودشان ولشان کردیم و نماز خواندیم. دوباره داستان تکرار شد و وقتی به سمتشان رفتیم فرار کردند. البته این اولین تجربه من در شکار پرندگان آبزی بود. روش ها را بلد نبودم. وقتی دیدیم اینطور فایده ندارد در چاله ای نشستیم و لبه هایش را با علف های بلند حصار کردیم. برادرم خواست وسایل را به سمت ماشین ببرد . من به سمت مغرب نگاه می کردم که صدای بال نظرم را به هوا جلب کرد. دیر شده بود. دو اردک از دست رفت. با دوربین به آنها نگاه می کردم. باز صدا و باز تا دوربین را برداشتم دیدم یکی دیگر از بالای سرم رد شد و رفت. برگشتم و گفتم شرق را نگاه کنم. با اشاره برادرم به سمتش حرکت نمودم. گفت حواست کجاست. وقتی به بالا نگاه می کردی دو اردک به نزدیکت آمد و دور زدند و نشستند. با دیدنت فرار کردند. افسوس خوردم که چرا مثل عنکبوت هشت چشم ندارم. گفتم بیا لااقل برویم کوکر پیدا کنیم. به سمت جایی که انتظار داشتیم کوکر ببینیم رفتیم. ناگهان دو اردک با ارتفاع زیاد و با سرعت از بالای سرمان عبور کرد. من در لول چپ ساچمه سه و در راست چهار داشتم. لول چپ را شلیک کردم. یکی از اردکها تکانی خورد ولی به راهشان ادامه دادند و رفتند. جلوتر که رفتیم ناگهان دسته هشت تایی کوکر دیدیم. در میان شخم ها به زمین نشستند. طبق تجربه اول به برادرم گفتم صبر کند تا من در سمت دیگر جلو راهشان مخفی شوم و بعد به طرفشان بیاید تا به سمت من بپرند. فاصله زیاد بود و دشت وسیع . روباهی از جلو من به سمت کوکر ها فرار کرد. کوکرها پریدند ولی از دور رد شدند. یکی دو کیلومتر دورتر نشستند. به سمتشان رفتیم . خیلی خسته کننده بود. هیجان ما را جلو می برد. فایده نداشت. دلیجه ای یک مارمولک گرفته بود. فیلمش را گرفتیم. از دور دسته ای کوکر دیدیم. در دوردست و همان جایی که ماشین بود نشستند. گفتیم خوب در مسیر هستند. به سمتشان رفتیم. مسافت زیاد خطای تخمین را بالا می برد . همه جا یکجور بود. هرچه گشتیم فایده نداشت. گفتم بیا به کنار آب برویم . شاید دم عصر اردک بیاید. هنوز به لبه نرسیده بودیم که از افق دو پرنده پیدا شد. به برادرم گفتم بنشین و تکان نخور. خودم هم خوابیدم و تکان نمی خوردم. دیدم مسیرشان درست به بالای سرم ختم می شود. نزدیک شدند. ارتفاع کم کردند و خواستند به روی بالادست آب بروند. در یک لحظه از جا بلند شدم و تیر اول را به سمتشان شلیک کردم. با تعجب دیدم که نخورد. در حال تغییر جهت بودند. با دقت عقبی را با لول هم راستا نمودم و جلوتر از اردک را نشانه رفتم. شلیک کردم. هر دو به راهشان ادامه دادند. تعجب کردم. انتظار نداشتم که شکارچی کبک نتواند مرغابی به این بزرگی را بزند. اما دیدم که در در حدود دویست متری دور زدند و نشستند. فهمیدم که دلیل دارد. پرنده وحشت زده در نزدیک نمی نشیند. با این حال خودم را به پشت شیاری کشاندم و به سمتشان رفتم. با سرعت و آماده. فرصتی برای خرابکاری نبود. هنوز صدمتری فاصله داشتیم که یکی از اردکها پرید و دور شد. من سریع به داخل آبراه رفتم. خبری از دیگری نبود. برادرم هم آمد. گفتم دومی چه شد. او هم نمی دانست ولی گفت فقط یکی رفت. ناگهان دیدم مراغابی ما بین بوته ها دراز کشیده. شکار خوبی بود. برای ما که در سال شاید یکی دو بار مرغابی ببینیم عالی بود. البته تا امسال این شکارگاه را بلد نبودم. داشت غروب می شد. مرغابی را کنار آب گذاشتم و دوشاخه ای زیر گردنش زدم. مثل یک مرغابی زنده . نشستیم. خیلی سرد بود. صدای غاز از دور شنیده می شد ولی خبری نبود. خواستیم بلند شویم که یکباره دو پرنده از غرب افق پدیدار شد و دقیق به طرف ما آمدند. ارتفاعشان را کم کردند و در جلو ما فرود امدند. من فکر کردم اردک هستند. در وسط آب  کم عمق فرود امدند. نسبت به جثه اردک انگار در تیررس بودند. وقتی از درز علف ها نگاه کردم دیدم دو آنقوت هستند. فاصله حدود صدو پنجاه متر بود. یکیشان اصلا تکان نمی خورد و مرتب به طرف ما نگاه می کرد. خیلی سرد بود و ما ته چاله مچاله شده بودیم. کم کم خنده به سراغمان امد. چند  لحظه سرو صدا کردند و بعد هم فرار کردند. ما هم گفتیم همین اردک غنیمت است. برداشتیم و حرکت کردیم. نتوانستیم از موقعیت ها استفاده کنیم. البته چاره ای نبود و لذت شکار هم به همین است. این که از خانه بیرون بیایی و بی زحمتی یک گوشه بنشینی تا شکار بیاید یا این که از روی صندلی نرم و راحت  اتومبیل لوله را از شیشه بیرون ببری و شکار را بکشی که شکار نیست. هیچ جنبه مثبتی ندارد و هیچ توجیهی هم ندارد. البته خیلی ها همین شکار ما را هم قبول ندارند اما "هرکسی را با ما پریدن زاده نیست".

عکس اردک ما ممکن بود بعضی ها را غمگین کند. از عکس وبلاگ دوستم استفاده نمودم.سربلند باشید

اردک

یا حق

شیفته طبیعت

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 1:23  توسط ع-آقا  | 

سلام

امروز بعدازظهر با برادرم یک سر به باغمان رفتیم که در کوهپایه قرار دارد. در مدت کوتاه حدود یک ساعت موفق شدم خرگوش- روباه- گرگ - قرقی و چندنوع سهره ببینم. دوربین داشتم و عکس و فیلم تهیه نمودم. افراد کمی خرگوش را در حال استتار و خوابیده در زیر بوته دیده اند. دیدنش راحت نیست. چند عکس از خرگوشی که امروز دیدم برای شما تهیه نمودم. زیبا بود.من شنیده ام که نوعی خرگوش در ایران هست که به جای پنجه سم دارد. از دوستان اگر کسی اطلاعی دارد حتما در نظرها درج کند.

موفق باشید

شیفته طبیعت

خرگوش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 0:12  توسط ع-آقا  | 

سلام

عید شما مبارک.

مطلب خاصی ندارم. بار آخری که به شکار رفتم چندتا کبک شکار کردیم. یکی از بقیه خیلی درشتتر بود. کبک ها خیلی بالا کشیده بودند و در نوک قله های برف گیر بودند. از دور هم می پریدند. البته ما شانس آوردیم و چندتایی به پستمان خورد. کبک ها قوی تر از پاییز بودند و دو کبک تیر خورده به دوردست رفتند و گم شدند. خیلی از زخمی کردن شکار ناراحت می شوم. ولی اطمینان از زدن یا نزدن نداریم و چاره ای نیست. تعداد شکار بد نبود. چند گله کبک از دور دیدیم. دوستم هم اولین کبکش را شکار کرد. داستان این بود که چند کبک از روی صخره ها می خواندند . من خواستم به شکاف سنگی بروم و تیراندازی کنم. او صبر نداشت و هیجان شکار باعث شد قبل از من از کنار سنگ خود را برساند و شلیک کند. اما خوب بود یک کبک زد. خیلی خوشحال شد. من کبک هار ا روی هوا زدم. جز یکی که از روی سنگ پرید و صید شد. یکی از کبک ها را تا پرید زدم. نزدیک بود و با لول چپ که فول چوک است. بدجور تیرخورده شد. هوا پر از پر شد. البته کاملا انعکاسی بود. خیلی سرد بود و داخل برف ها نمی شد به راحتی حرکت کرد. لایه روی برف یخ زده بود. برای کبک ها محکم بود و راحت فرار می کردند ولی ما در برف فرو می رفتیم و به زحمت حرکت می کردیم. زیر برف پر از سنگ و گون بود که دیده نمی شدند.چند بار به زمین خوردیم و کف دستمان پر از خار شد. عصر هم دیر برگشتیم و شب شد. در تاریکی و زیر نور مهتاب بین برف های یک شیب تند از کوه پایین می آمدیم. پایمان از روی سنگ ها لیز می خورد. لایه سطحی برف زیر پایمان شکسته می شد و صدای خش خش یکنواختی تولید می کرد.با هر زحمتی بود خود را به پایین کوه رساندیم. صبح در آنجا دو گرگ دیدیم که به راحتی از کوه رو به بالا می دویدند. با خود گفتم اگر در این شرایط دست خالی و با این وضع خستگی گرگی به انسان حمله کند هیچ راه گریزی ندارد. البته تا حالا این انسان بوده که به جانوران صدمه زده ولی از قدیم حس ترس از گرگ در برف و تاریکی با انسان ها بوده و هست. امیدوارم خسته نشده باشید.

موفق باشید

کبک

شیفته طبیعت

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/26ساعت 23:11  توسط ع-آقا  | 

سلام

دوستان گلم قبل از این که مطلب جدید را بنویسم می خواهم بگویم که دوستتان دارم و مطالب را برای گل روی شما می نویسم. مرا ببخشید که دیردیر می نویسم و کمتر به شما سر می زنم. نظر هم کمتر درج می کنم. خلاصه به بزرگواری خود این حقیر را عفو کنید. خیلی مخلصیم.

و اما کبوتر چاهی.

امروز بعداز ظهر کلاس تمام شده بود. از کلاس بیرون آمدم و به دفتر مسئول کارگاهها رفتم. نمای ساختمان دو جداره است که جداره بیرونی داربست فلزی و شیشه های رفلکس دارد. کبوتر های زیادی شب را در زیر شیروانی سوله ورزشی و درزهای ساختمان می گذرانند. بعضی ها از درزها وارد فضای بین دو جداره شده و به دلیل شیشه ای بودن جدار بیرونی درز را گم می کنند و آنقدر ژشت شیشه ها می مانند تا می میرند. امروز هم یک کبوتر در این قسمت گیر افتاده بود. راه هم ندارد و یک فضای سی سانتیمتری بین جداره هاست که پنجره اتاقها به این فضا باز می شود. کسی فکر کمک کردن نبود. من کلاس و پرستیج را کنار گذاشتم. کتم را درآوردم و از پنجره بالا رفتم و به بین دو جدار وارد شدم. لباسم خاکی شد. به زحمت پرنده را گرفتم و از پنجره به بیرون رها کردم. البته دانشجوها نمی دیدند.

شاید به نظر برسد که این کار از یک شکارچی بعید است. شاید روزی همین کبوتر شکار من باشد اما آن فرق می کند. شکار با دیدن ضجر یک موجود متفاوت است. عکس از وبلاگ دوست عزیزم گرفته شده است.

کبوتر چاهی

در پناه حق باشید

شیفته طبیعت

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/17ساعت 23:52  توسط ع-آقا  | 

یک بار با یکی از دوستان تازه کار به شکار کبک رفتیم. همان اول چندتایی کبک دیدیم که از روی سنگ ها به سمت بالای کوه می رفتند. از بالادست دورشان زدیم و جلوی مسیرشان رفتیم. دوستم کمی عجله می کرد و خیلی دوست داشت اول تیراندازی کند. بار اولش بود که اسلحه به دست به شکار کبک می آمد. تا من مستقر شدم دیدم چند کبک پرید و ناگهان از پشت سنگی به سمتم آمدند. عجله کردم و تیرم به هدف نخورد. تا خواستم دوباره آماده شوم کبک های بعدی را پراند. تفنگم خالی بود. خودم را به او رساندم و خواستم کمی با حوصله کار کند. از زیر پایش کبکی پرید و تیراندازی کرد نخورد. من هم تیر انداختم ولی دور بود. از روی صخره کبکی را دیدم که جلویش بود و کنار سنگی نشسته بود . گفتم جلو نرو ولی باز عجله کرد. سریع خودم را نزدیک کردم و تا گله کبک ها را پرواز داد یکی را نشانه رفتم و تیر به هدف خورد. فرستادمش کبک را بیاورد و خودم به جهت مخالف رفتم. کبکی از سمت من به سویش رفت و شلیک کرد ولی به هدف نخورد. کبک ها در زمان کوتاهی همه پخش شدند. یک ساعتی دنبال مسیرشان کوه را از دامنه جنوبی جستجو نمودیم ولی فایده نداشت. به پایین برگشتیم و دوباره همانجا که اول کبک ها را دیده بودیم برای صبحانه نشستیم. سر صبحانه یکباره صدای کبک ها بلند شد که از نزدیکمان به سمت بالا فرار می کردند. دنبالشان نرفتیم و تا بعد از صبحانه صبر کردیم. به راه افتادیم و به سمت جای کبک ها رفتیم. باورم نمی شد که اینقدر سریع خود را به ارتفاعات رسانده بودند. هر طور بود خود را به آنها رساندیم. دوستم از بالا و من از پایین دست . طبق معمول کبک ها از جلوی او می پریدند و من هم در بدترین مسیر بودم. (کبک همیشه از جلوی آدم ناشی می پرد!!!!!) هر طور بود یکی از کبک ها را لحظه ای که خواست از خط الراس رد شود زدم. دوستم هم تیری شلیک کرد . کبک من افتاد ولی از چشم برید. خودم را به زحمت از کوه بالا کشیدم ولی کبک نبود. از شانسم آنجا وسط سنگ های بزرگی بود که زیرش خالی بود. پرهای ریخته شده را می دیدم ولی اثری از کبک نبود. دوستم را صدا کردم ولی دیر آمد. ادعا می کرد کبکی زده که گم شده. با هم گشتیم ولی فایده نداشت. به دنبال کبک های دیگر رفتیم. از دره پشتی صدای کبک های زیادی شنیده می شد. دوستم از بالای دره و من از دامنه به سمت صداها رفتیم. داخل سنگ بزرگی چند کبک می خواندند. از پشت دیده نمی شدند ولی صدا نزدیک بود. من از درز شیاری روی صخره را نگاه کردم و دیدم یک کبک  هم از نزدیک دارد به من نگاه می کند. به زحمت لوله را در راستایش قرار دادم و شلیک کردم. همزمان چند کبک با هم پریدند که یکی تیر خورد و من سایه اش را از کنار صخره دیدم که به زمین خورد. تا از صخره پایین رفتم دیدم کبکی در کار نیست. خیلی ناراحت شدم. از زخمی کردن شکار خیلی بدم می اید. دوستم آمد و به سمت گله های کبک رفتیم. جلوی من چیزی  نبود اما از جلوی او مرتب کبک می پرید. البته او اولن تیرهایی بود که برای کبک می انداخت و سر شکار رفتنش نسبت به بار اول خوب بود. دو تیر شلیک کرد که فایده نداشت. برای ناهار توقف کردیم. کبک ها در روی صخره های قله دیده می شدند. چند کبک هم از زیر دست می خواندند. یک تکه از کوه در آتش ناجوانمردان سوخته بود . کبک ها در جستجوی پیاز گل و دانه خاک نرمش را به راه انداخته بودند. بعد از ناهار به قله رفتیم و رو به دامنه ای که کبک ها نشسته بودند رفتیم. تا من می خواستم با دقت به اطراف نگاه کنم مرتب مقداری از دوستم که با شتاب حرکت می کرد عقب می ماندم. آنروز من بیشتر دنبال این بودم که به دوستم برسم تا شکار!!! باز داستان تکرار شد و کبک ها از جلویش پریدند. از پشت سنگ ها به یکی از کبک ها شلیک کردم که نخورد. از او خواستم صبر کند تا با هم در یک راستا قرار بگیریم. کمی جلوتر کبکی از نزدیکش پرید و تیر انداخت که نخورد. من کبک را نشانه رفتم و تیر اول از لول راست خارج شد که به کبک نخورد ولی سیر تفنگ را ادامه دادم و در جلوتر از مسیر کبک لوله چپ را شلیک نمودم که کبک تیر خورد و با سرعت بالایی که داشت به ته دره پرت شد و به سنگها برخورد نمود. از دوستم خواستم که به سمتش برود و خودم به او آدرس دادم و تا کبک را برنداشت از او چشم برنداشتم. نمی خواستم خاطره تلخ گم شدن شکار بازهم تکرار شود. عصر بود و باید برمی گشتیم. با خاطره ای به یاد ماندنی. اما چند نکته بد نیست در اینجا ذکر شود. اول اینکه در شکار کبک آرامش بسیار مهم است. دوم اینکه سعی کنید به کبکی تیراندازی کنید که مسیرش در دید شما است و به سمت پشت کوه نپیچیده تا اگر تیر خورد گم نشود. برای اکثر ما امکان نگهداری از سگ شکاری فراهم نیست . لازم است کمی بیشتر دقت کنیم و زحمت شکار جمع کردن هم بر عهده خودمان است. در شکار کبک سعی کنیم از بالا دست به کبک ها نزدیک شویم و آنها را به سمت ته دره که بسته است هدایت کنیم. از همه مهمتر اینکه در شکار به فکر صید بیشتر و به هر نحو نباشیم و سعی کنیم از همه جوانب لذت ببریم نه فقط از تعداد شکار. دیگر اینکه تجهیزات مناسب همراه ببریم و تا حد ممکن بارمان سبک باشد. من برای سبکی پوتین نپوشیدم و در برگشت ده ها سوراخ ناشی از برخورد خارهای گون روی پایم دیده می شد. از طولانی شدن مطلب عذر می خواهم و امیدوارم همیشه موفق و سربلند باشید.

کبک

شیفته طبیعت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 0:32  توسط ع-آقا  |