سلام دوستان عزیز
اکنون که این مطلب را می نویسم باران شدیدی در حال باریدن بر سر منطقه مان است.
خوشحالی از این وضعیت باعث شد حالی خوش به من دست دهد و خستگی تدریس امروز را فراموش نمایم و تصمیم به نوشتن این مطلب بگیرم. کسالت ناشی از آنفولانزای چندروزه ام را نیز دارم پشت سر می گذارم.
مدت زیادی بود که برف و باران قطع شده بود. اوایل بهار به کوه و دشت که می رفتم بوی خزان را می شد احساس کرد. علف ها کوتاه و زرد و گلها ضعیف و معدود بودند. کمتر بهاری اینطور دیده بودم. بهار قبلی بارش آنقدر عالی بود که کوهها همه سبز بودند.
بالاخره کاسه صبر آسمان لبریز شد و اشکش به پای لاله چکید.
با این باران به موقع کوهها سیراب می شوند و رودها کمی پرآب تر . اما کشتها مخصوصا دیم کاری روستاییان آسیب جدی دیده اند.
این باران بیش از اثری که بر زمین و محیط اطراف گذاشت ، بر روحیه غمگین مردم اثر داشت و امید آنها را تقویت کرد. من که بسیار خوشحال شدم و خدای بی همتا را بسیار شکر کردم.
من چندین بار باران شدید دیده ام و زیر باران خیس شده ام . بارها در کولاک شدید و تگرگ گیر افتاده ام و چندین بار در رعد و برق وحشت کرده ام ،اما خاطره ای از بارانی بسیار شدید دارم که از نظر تجربه برایم خیلی خوب بود. بد نیست شما نیز بخوانید.اوایل تابستان گذشته سفری با خانواده به استان زیبای کردستان داشتیم. دو سه روز در سنندج بودیم. به دیدگاه، آبیدر ، آبشار ،بازار و ... سر زدیم و از همه جالبتر به سد قشلاق رفتیم. سد بسیار پرآب شده بود و مانند بار اولم نتوانستم ماهیگیری کنم.البته ماهیگیری تفریحی به اندازه و تعدد صید اهمیت نمی دهد و هدف خود ماهیگیری است. آخرین لحظات بود که برادرم مرا صدا زد. رنگش پریده بود. جلو رفتم و دیدم قلاب ماهیگیری تا یک سانتیمتر در کف دست ته انگشت کوچک دستش فرو رفته . بدحالی به من دست داد. گفت سریع بیرونش بکش. این اتفاق زمانی که قلاب را چرخانده بود تا در آب پرتاب کند روی داده بود. آخر ما با نخی ساده و یک تکه سرب و سه قلاب و بدون چوب ماهیگیری صید می کردیم. چند زرده ماهی کوچک هم گرفته بودیم که با این اتفاق خوشیمان پرید.
قلاب را بیرون کشیدم ولی خیلی سفت بود و پاره شدن ماهیچه ها را حس می کردم. راه دیگری به فکرم نرسید و نخواستیم همه خبر شوند و ناراحتیشان بیشتر ناراحتمان کند.
تصمیم گرفتیم یک روز هم به مریوان برویم. برای خرید و گردش ولی من فقط به فکر زریوار بودم. بالاخره به راه افتادیم. رانندگی سختی بود . من پشت رول بودم. راه بسیار پرپیچ و خمی از بین کوهستانها. مناظر بسیار زیبایی از صخره ها و جنگلهای زاگرس دیده می شد.
بالاخره به مریوان رفتیم. به اصرار من و تمایل دیگران به طرف تالاب زریوار رفتیم. هوا گرم و شرجی بود اما وقتی به نزدیک تالاب رسیدیم با دیدن دریاچه ای زیبا که کوههای جنگلی آنرا احاطه نموده بود و نیزارهای مقطع زیبا همه ناملایمات راه را فراموش نمودیم.
من تا به حال آنقدر ماهی داخل یک آبگیر ندیده بودم. قلقله بود. وفور نعمت عظیم الهی. دوربین شکاریم همراهم بود. به دقت اطراف را کاویدم و جانوران و پرندگان روی آب را تماشا نمودم. در آب ماهی فراوان بود. لاک پشت آبی و قورباغه هم دیده می شد. روی آب مرغان غواص بسیار زیبا در آب شیرجه می زدند و با ماهی از آب بیرون می زدند.اینجا زیستگاه و محل تولید مثل این پرندگان کمیاب است. جوجه هایشان با شتاب خودشان را به والدین می رساندند و ماهی را می گرفتند. بعضی جوجه ها سوار پشت والدینشان می شدند.
خیلی جالب بود. بوتیمار زیبایی در حاشیه نیزار بود که قیافه استثناییش برایم جالب بود. در آب قلاب انداختیم. من عجله می کردم و مانند سد که ماهی های ریز طعمه را می خوردند ،قلاب را زود بیرون می کشیدم.ماهی ها کم نوک می زدند. زیر آفتاب داغ عرق می ریختم ولی بی فایده.
در قسمتی که برای قایقرانی تفریحی اسکله کوچکی ایجاد شده است. من نیهای کنارآب را خواباندم و جایی که علفهای آبی نداشت انتخاب کردم تا قلاب گیر نکند. دیگر تصمیم گرفتم قلاب را زود بیرون نکشم.جواب داد. یک ماهی نوک محکمی زد و من طنابکشی را برنده شدم. یک کپور کوچک بود. چندبار دیگر این اتفاق جالب تکرار شد. یک بار قلاب تکان محکمی خورد. من هم کشیدم. ماهی در اب انرژی باورنکردنی دارد. خیلی قوی بود. یک لحظه نخ شل شد. فکر کردم ماهی در رفته . ماهی به سمت من شنا کرده بود. بعد دوبار کشید و من بیرونش کشیدم. بزرگ بود. هیجان باعث شد یادم برود از صیدم عکس بگیرم. بعد یک قایق سه نفره پایی کرایه نمودیم تا در روی آب دوری بزنیم. جالب بود من و برادرم پا میزدیم و سکان را نگه می داشتیم. مرغابی ها شیرجه می زدند و سریع شنا می کردند. چندبار مرغابی هایی را که ماهی درشتی گرفته بودند با قایق تعقیب می کردیم اما با سرعت کم ما و ناآشنایی با هدایت قایق تا به مرغابی می رسیدیم زیر آب می رفت و از چندین متری بیرون می آمد. البته قصد بازی داشتیم و مرتب می خندیدیم. زمان که تمام شد برگشتیم و قایق را تحویل دادیم. بعد از ظهر بود . هوا گرم و شرجی و چند لکه ابر در آسمان هویدا شد.
ما قصد حرکت داشتیم. حیف بود اما برنامه نداشتیم که بمانیم می خواستیم به سوی سقز برویم.
در حال جمع کردن وسایل بودیم .تا اتومبیل صدمتری فاصله داشتیم. به حدود سی متری که رسیدیم پدرم از جلوتر به طرف ماشین رفت و ما برای نوشیدن آب کنار یک شیر آب توقف نمودیم.
چند لحظه طول کشید.کمتر از یک دقیقه. ناگهان سقف آسمان فروریخت. انگار با تشت بر سرمان آب می ریختند. بارانی به آن شدت ندیده بودم. زیر یک نارون متوقف شدیم و زیر اندازی را که در دست داشتیم روی سر گرفتیم. باران آنقدر شدید بود که کاملا خیس شدیم. از زیرپایمان رودی جاری شد. نتوانستیم تکان بخوریم و خودمان را به ده متری برسانیم و سوار ماشین شویم. کمی بعد پدرم با ماشین به نزدیکمان آمد و سوار شدیم ولی نمی شد با ماشین حرکت کرد. بیرون معلوم نبود. منتظر شدیم بعد از چند دقیقه با همان سرعت باران قطع شد ولی ما عین موش آب کشیده شده بودیم. تجربه خاصی بود. اول اینکه ما با وضع منطقه و نحوه بارش آشنایی نداشتیم. دیگر اینکه بارشی به آن شدت و سرعت در روزی گرم و تابستانی برایمان دور از انتظار بود.در لحظه بارش چند عکس گرفتم که دانه های درشت باران را می شود در آن به وضوح دید. بعد با تالاب زیبا خداحافظی نمودیم. حیف بود اما چاره ای نبود. باید زودتر حرکت می کردیم چون جاده ای خطرناک و نا آشنا در پیش داشتیم. تازه ما بعدا در وسط راه فهمیدیم که جاده در دست تعمیر هم هست و آسفالتش شخم شده ولی راه بازگشتی نبود. راهی باریک و کوهستانی که با سراشیبی های زیاد مانند رودی پیچان از بین دره ها و کوهها دور میزد. بالادست کوههای صخره ای زیبا پوشیده از جنگل بسیار زیبا بود و در پایین تر یک رودخانه پرآب به موازات جاده ما را همراهی
می کرد. به دلیل خرابی راه مجبور بودیم آهسته حرکت کنیم. تا غروب طول کشید اما بالاخره به سقز رسیدیم. در آنجا میهمان خانواده دوست برادرم بودیم. بسیار مردمان خونگرم و مهمان نوازی بودند. با آنان بسیار به ما خوش گذشت. دو روز میهمان آنان بودیم. بعد هم به سنندج برگشتیم. جاده سقز سنندج هم جالب بود. از دیوان دره رد شدیم. من که همیشه به کنار جاده ها دقت می کنم، در بین راه دو عقاب طلایی را دیدم که روی دکلی لانه بسته بودند. در شهر دیوان دره در حاشیه رودخانه پرندگان شکاری زیادی دیم که برایم جالب بود. به سنندج که رسیدیم یک روز استراحت نموده و بعد برای بازگشت آماده شدیم.
امیدوارم مرا به خاطر طولانی شدن مطلب ببخشید و نظر یادتان نرود. در ضمن هر جا هستید خدا را برای نعمتهایی که به شما داده است شکرکنید.
موفق باشید
شیفته طبیعت.





