سلام
این عکسها را امروز تهیه نمودم.
هوا گرم شده و سبزه ها و گلها در حال رویش هستند. اینها گل های حسرتی و زنبق وحشی هستند. امیدوارم لذت ببرید.
منتظر نظرات شما هستم.
شیفته طبیعت![]()



طبیعت از دید یک عاشق طبیعت
سلام
این عکسها را امروز تهیه نمودم.
هوا گرم شده و سبزه ها و گلها در حال رویش هستند. اینها گل های حسرتی و زنبق وحشی هستند. امیدوارم لذت ببرید.
منتظر نظرات شما هستم.
شیفته طبیعت![]()



سلام بر شما دوستان عزیز
امروز از شهر اراک به طرف شهرمان بر می گشتم. باد شدیدی می وزید. من که بر حسب عادت در نقاطی که با آنها آشنا هستم از شیشه بیرون را می کاوم ، در آسمان چند عقاب طلایی دیدم.
باد شدید با برخورد به دامنه تپه های کنار جاده جریانی عمودی ایجاد می کرد و عقابها با بالهای نیمه باز بر امواج باد سوار می شدند.
عقابها در این کار بسیار مهارت دارند و از اینکه با صرف انرژی کمی اوج بگیرند بسیار لذت می برند. البته نکته ناراحت کننده ای هم هست. محل تجمع عقابها جایی است که زباله های شهری روی هم تل انبار می شوند. یاد شعر عقاب می افتم ، اما اوضاع بعکس است و عقاب ،هم سفره کلاغ گشته است. بالاخره بشر آنقدر دامن طبیعت را آلود و زیستگاهها را از بین برد تا دیگر برای عقاب چاره ای نماند."اینک افتاده بر این لاشه و گند---باید از زاغ بیاموزد پند"
اما عقاب ، عقاب است. وقتی اوج می گیرد شکوهش دیدنی است. کسی نیست که با دیدن عقاب در اوج آسمان احساس غرور نکند. عقاب داستان نیز زاغ را در گند و مردار رها نمود و مرگ در اوج را به زندگی در گند ترجیح داد.
"شهپر شاه هوا اوج گرفت---زاغ را دیده بر او ماند شگفت"
"لحظه ای بعد بر این لوح کبود---نقطه ای بود و دگر هیچ نبود"
امیدوارم که همیشه عقابی بر اوج غرور باشید.
منتظر نظرات پرمهرتان هستم.
شیفته طبیعت![]()

سلام
بهار در راه است.
بهار زمانی است که می توانیم کینه ها را فراموش کنیم.
بهار زمانی است که گل در کنار خار می روید.
بهار با همه زیبایی اش تقدیم شما دوستان باد.
موفق باشید
منتظر نظرات شما هستم
شیفته طبیعت


یک روز با یکی از دوستانم برای تهیه فیلم از حیات وحش منطقه خودمان عازم کوهستان شدیم.
برنامه ها خیلی سریع و سبک جور شد.
قرار شد تا می توانیم سبک و سریع حرکت کنیم.
راه بسیار سخت و طولانی بود. تصمیم داشتیم تا حد ممکن از بردن وسایل اضافی خودداری کنیم.
زمان 5 اردیبهشت بود. هنوز عشایر به مراتع وارد نشده بودند و ضلع شمالی کوهها از برف پوشیده بود. ساعت 6 صبح حرکت نمودیم. نسیم روح نواز بهاری و بوی گل و شکوفه انسان را سرمست می نمود.
مسیر از کوچه باغها شروع می شد. از میان درختان می گذشت و به کوهپایه ها می رسید.
تصمیم داشتیم از یک دره خود را به انتهای آن برسانیم و از کوه بالا رفته و خود را به خط الراس برسانیم و دیگر ارتفاعمان را کم نکنیم.
اول کار خوب بود ولی کوه مورد نظر شنی بود و صعود را دشوار می نمود. مرتب به دنبال جانور می گشتیم. بین گون ها دو سهره کوهی یا شاید هم سیسکین را دیدیم . پرنده ماده به ما نزدیک شد و بعد هم نر. انگار ما برای آنها ترسناک نبودیم یا شاید هم نزدیک لانه بودیم. البته لانه را نیافتیم. تا 2 متری نزدیک شدند و در جلوی دوربین خودنمایی می نمودند. موقعیت خوبی بود ولی فرصت زیادی نداشتیم و باید به راه ادامه می دادیم. در شیب تپه کبکی را دیدیم که به سوی بالا می خرامید. دوربین ما معمولی بود. یک هندیکم سونی معمولی . نمی شد زیاد مانور داد. نزدیک شدن به کبک هم مقدور نبود.با هر زحمتی که بود روی آخرین صخره ای که برای ورانداز ما قدکشید چند لحظه او را به تصویر کشیدم.
در مسیر از انواع مختلف سوسک و مارمولک و آگاما فیلم گرفتیم. گلها را هم از قلم نیانداختیم. خصوصا گلهای لاله کاملا شکفته بودند و در رنگهای سفید و قرمز و سرخابی خودنمایی می کردند. خوشه های گل صورتی بادام کوهی و ....
لکه های برف جلوه زیبایی به کوهها داده بود. ساعت هشت در کنار چشمه ای که از دل کوهی بیرون می زد صبحانه مختصری خوردیم. بعد از صبحانه مسیر دشوارمان را شروع نمودیم.
مرتب ارتفاع می گرفتیم. پای راست من آسیب دیدگی شدیدی در مچ داشت و اجازه تند رفتن را به من نمی داد. کفش دوستم نیز مناسب نبود و بعدا برایمان مشکل ساز شد.
در مسیر موفق شدیم از سهره کوهی و یک نوع بلبل کوهی فیلم بگیریم.
برای ناهار از کوهی به نام شاه نشین صعود نموده و خود را به پناهگاه کوهنوردان رساندیم. هوا در ارتفاع آنجا که 3180 متر بود سرد و وزش باد شدید بود. ساعتی صرف آماده نمودن غذا شد.
بعد از نهار ساعت حدود3 بعدازظهر بود. قله معروف کوههایی که انتخاب کرده بودیم کلاه قاضی از "سلسله جبال الوند" نام داشت. خسته بودیم و کم تجهیزات. زمان نامناسب و هواسرد. دیر وقت بود. به دوستم گفتم ،من باز این راه را رفته ام . کوه خیلی دور است. بیا بگذریم. کمی مکث کرد و چون بار اولش بود گفت حالا که تا اینجا آمده ایم بیا تا کلاه قاضی هم برویم.
می دانستم تصمیم درستی نیست ولی قبول کردم.
در مسیر موفق شدیم از یک جفت پرنده کمیاب به نام طرقه کوهی فیلم بگیریم . به مسیر ادامه دادیم . خیلی خسته بودیم . کوه سرافراز از دور نمایان شد. با تلاش زیاد خود را از میان برف و سنگ به سمت کوه می کشاندیم. برای ساعت 6:20 دقیقه بعدازظهر به کلاه قاضی رسیدیم. صخره های گرانیتی سرافراز از دور کوچک به نظر می رسید اما از نزدیک عظمت خیره کننده ای داشتند. مدت کوتاهی خودمان را با تماشای مناظر اطراف مشغول نموده و فیلم تهیه نمودیم.
نگرانی راه بازگشت فکرم را به خود مشغول می نمود. تا آنجا دوازده ساعت طول کشیده بود. البته با استراحت. از کوه ابتدا قله به قله و سپس از دره رو به پایین حرکت نمودیم. این کوه سرچشمه های رود را شامل می شود. سرچشمه را گرفتیم و رو به پایین حرکت نمودیم. دو عقاب در آسمان با هم مانور می دادند. یک گله کبک از ترس عقابها در بین سنگ ها مخفی شده بودند که با دیدن ما پراکنده شدند. نوعی بلبل کوهی خاکستری و سفید رنگ در بین این صخره ها زندگی می کند که لانه ای از گل به شکل کوزه می سازد.
راه زیبا و بی نظیر و مناظر چشم نواز بود؛ اما راه در پیش،ما خسته و روز رو به پایان. هیچ وسیله دفاعی جز چاقو نداشتیم. از بد ماجرا ماه نو به باریکی یک داس رو به غروب بود.
بار دومی بود که ان راه را می پیمودم. بار اول هم همین بلا به شکل دیگر با گروهی دیگر به سرمان آمده بود و به دلیل گم نمودن راه مجبور شدیم چند کوه را دور بزنیم.
درد مچ پا امانم را بریده بود. مسیر رودخانه پرپیچ و خم بود و اگر رود را ادامه می دادیم باید تا صبح راه می رفتیم. تصمیم گرفتیم تپه های دست راست را قطع کنیم و از یک مسیر مخصوص عشایر کوهها را دور زده و خود را به کوره راهی که صبح از آن آمده بودیم برسانیم. کار دشواری بود. اما راه هموارتر بود و خطر سقوط از صخره و گم شدن کمتر
می شد.
با هزار بدبختی کوره راه را در آن تاریکی از بین گون ها پیدانمودیم. مرتب به اطراف نگاه می کردیم و مواظب همه جا بودیم. البته کوههای ما جز گرگ حیوان خطرناک دیگری ندارد اما حس شدیدی ما را نگران می کرد. وسیله ارتباطی نداشتیم . تازه اگر هم مبایل بود ،خط نمی داد.
چشمم از بس به گون ها نگاه کرده بودم تا راه گم نشود، داشت می سوخت و اشک از آن جاری بود. باد سرد می وزید. دوستم هم حال خوبی نداشت. زانویش سست شده بود. گلویمان خشک شده بود. با اندک آبی گلو را تر می نمودیم. به نقطه خاصی رسیدیم که دفعه قبل راه را گم کرده بودیم.
باید ارتفاع می گرفتیم. با آن شرایط خیلی سخت بود ولی هیچ چاره ای نبود.
راه را پیدا کردیم. دیگر لا اقل ارتفاع حفظ می شد. کم کم به کوههای نزدیک منطقه خودمان رسیدیم. ساعت حدود 11 شب بود. به خط الراس که رسیدیم دیگر برقهای شهر معلوم بود. سنگی از زیر پایم در رفت و پای آسیب دیده ام دوباره پیچ خورد. افتادم و از درد به خود پیچیدم. جای ماندن نبود. برای تجدید روحیه مرتب با هم حرف می زدیم. گاهی باهم آواز می خواندیم و آن سکوت سنگین را می شکستیم. بد ماجرا این بود که تازه سرپایینی شروع می شد و آن پاهای رنجور نای راه رفتن نداشت و گاهی کنترل پاها را از دست می دادیم. خارها از کفش دوستم عبور نموده و پایش را رنجور نمودند. تاریک بود و باد می وزید . چراغ قوه نداشتیم و آتش هم نمی شد روشن کرد.
لحظاتی برای دراوردن خارها توقف نمودیم . وقتی خواستیم برخیزیم بدنمان به شدت گرفته بود. به زحمت بلند شدیم و به راه افتادیم. دیگر نباید می نشستیم. از کوه سرازیر شدیم . خیلی سخت بود. به سختی از دامنه پایین آمدیم. دیگر اطرافمان برایمان مهم نبود. بعد از نیم ساعت خودمان را تازه به مسیری که کشاورزان و باغداران میان کوهپایه ساخته بودند رساندیم.
دیگر کف پایمان درد می کرد. راه را به سختی می پیمودیم و از اینکه در خانه منتظرمان بودند ناراحت بودیم. با هر مشقتی بود خودمان را در ساعت 12:30 شب به خانه رساندیم.
آنقدر خسته بودم که بین قنوت نماز خوابم می برد. به هر زحمتی بود کمی غذا خوردم و خوابیدم.
بعد فهمیدم که حال دوستم هم بهتر از من نبوده و تا یک مدت تمام ماهیچه هایش درد می کرده.
تقریبا 18 ساعت کوهنوردی سخت بد جور حالمان را جا آورد. جای شما خالی کاش بودید تا باور کنید. البته باز در بهار امسال دو نفری همین کار را با شدت کمتر تکرار نمودیم. ما که آدم نشدیم خدا شما را یاری نماید.
منتظر نظرات شما عزیزان هستم
شیفته طبیعت


سلام
امروز بعدازظهر ساعت 4 بود، داشت دیر می شد؛ اما هرچه سعی کردم دیدم نمی توانم در خانه بمانم.
به برادرم گفتم: برویم. او هم که مدتی نتوانسته بود به طبیعت بیاید بلند شد و لباس پوشید.
هدف تجدید قوای روحی بود.
تصمیم گرفتیم از راهی که از داخل باغها می گذرد برویم و بعد از دره رو به بالا حرکت کنیم و در انتهای دره تپه ها را دور بزنیم و پایین بیاییم.
در محلی که درختان توت معروف به "هفت توت" قرار دارند از روی درختان گردو یک کبوتر جنگلی بلند شد. این نوع کبوتر این روزها از مهاجرت زمستانه خود به منطقه ما برمی گردد.
روی یک درخت گردوی بلند در حدود 100 متری ما فرود آمد و ما کمی با دوربین شکاری او را تماشا نمودیم. طوق سفید زیبایی داشت.
مسیر را ادامه دادیم. از پایین وارد دره مورد نظر شدیم. از یک راه مالرو رو به بالا راه افتادیم.
صدای کلاغ ها و زاغی ها بلند بود ولی ما بر آن نقطه ای که تجمع کرده بودند تسلط نداشتیم.
از یک شیب "مرز یک زمین" بالا رفتم تا روبرو را بهتر ببینم . ته زمین پوشیده از علف های خشک بلندی بود که از زیر برفی که آب شده بود بیرون آمده بودند. برحسب تجربه حدس زدم خرگوشی داخل آنها باشد. نگاه کردم اما چیزی پیدا نبود. با دوربین آن نقطه ای که کلاغ ها و زاغی ها تجمع کرده بودند را نگاه کردم ولی چیزی پیدا نبود. با سرو صدای ما خرگوشی از بین علفها در فاصله 10 متری بلند شد و فرار کرد. بالاتر از ما هم سه کبوتر جنگلی بلند شد. فکر کنم ما را دیده بودند. دوستان اهل طبیعت می دانند که این کبوتر های بسیار باهوش در فصولی که درختان برگ ندارند چقدر حساس هستند و نمی توان به راحتی به آنها نزدیک شد. تیر اندازی شکارچی ها نیز باعث هشیاری بیشترشان می شود.
زیر پایمان گلهای حسرتی را می دیدیم که با آب شدن برف از زیر خاک سر دراورده بودند.
به راهمان ادامه دادیم. به درختی رسیدیم که سابقا لانه جغد بود. زیر درخت آثاری بود اما خود پرنده داخل لانه نبود. مدتی است که پرنده را ندیده ام ؛ امیدوارم شکارکش ناجوانمردی او را نکشته باشد. در بین چیزهایی که زیر درخت ریخته بود گلوله ای بود که پرندگان شکاری از گلو خارج می کنند و تشکیل شده از مواد غیرقابل هضم است. با تکه چوبی خردش کردم. بیشتر کرک و استخوان ریز موش و پرنده بود. دو تکه منقار هم داخل محتویات بود. یکی به اندازه نوک گنجشک و یکی به اندازه نوک تیهو.
به راهمان ادامه دادیم. بالای دره ناگهان یک ابیا از داخل برگهای خشک بلند شد و با صدای بال خود ما را ترساند . کمی بالاتر دور زد و به سمت پایین دره رفت. سمت آفتابگیر تپه ها خشک بود و اثری از برف نبود اما سمت سایه سفید. به برادرم گفتم گدارهای کبک الان آمده اند. دیگر فصل گدارها است. گفت نه حالا زود است. از تپه بالا رفتیم و من روی سنگها و پای آنها را نگاه می کردم. به بالای تپه رسیدیم بعد هم از خط الراس به سمت پایین حرکت نمودیم تا تپه ها را دور بزنیم و با غروب خورشید به خانه برگردیم. روی لکه برف های خط الراس ردهایی دیده می شد که نظر مرا تایید می نمود. بله رد کبک بود. رد پیش قراولان کبک های گدار بهاره.
البته کبکی ندیدیم. من با دهان صدای کبک دراوردم ولی جوابی نشنیدیم.
(عکس کبک از وبلاگ دوست عزیزم آقا

از پایین تپه صدای آدم آمد. دوربین کشیدیم . دیدم چهارنفر با دو سگ که به دنبالشان می رفتند از داخل راه زیر تپه در حال عبورند. برادرم گفت ببین آن چیست. روی تپه روبرویمان چیزی بود که در دوربین فهمیدم گرگ است. البته این گرگها را ما بسیار در همانجا می بینیم و برایمان تازگی ندارند. زیاد درشت هیکل نیستند(نسبت به سه گرگی که سابقا در موردشان نوشته ام). اندازه سگ گله هستند. گرگ با دقت به پایین تپه جایی که آنها بودند نگاه می کرد. بعد هم با سرعت زیاد از تپه سرازیر شد . بعد دومی و سومی هم به دنبال او پیدا شدند و روبه پایین حرکت کردند. البته توجه آنها را سگها جلب کرده بودند و گرگها به انسان کاری ندارند. خورشید دیگر پایین رفته بود و داشت تاریک می شد. سرو صدای گرگ ها و شغال ها هم بلند شده بود. از تپه پایین آمدیم و به سمت خانه حرکت نمودیم.
اگر در خانه می ماندیم این صحنه ها را از دست می دادیم. حیف است که این صحنه ها از دست بروند. امیدوارم شما نیز این نوع صحنه ها را از دست ندهید.
امیدوارم تعریف این خاطره صحنه ها را در ذهن شما نقش نموده و لذت برده باشید.
ما را از نظرات خود بهره مند سازید.
یاحق
شیفته طبیعت.
سلام
بابت تاخیری که داشتم مرا عفو کنید. امیدوارم شرایط شما از شرایط من بهتر باشد.
به هر حال مطلب جدید را تنها به خاطر وجود شما دوستان در اینجا قرار می دهم.
مطلب اینبار زیاد طولانی نیست.
در کوههای الوند گیاهان دارویی و گلهای زیبایی می روید.
من عکسهایی تهیه نموده ام که اینبار عکس ریواس (Rheum sp)و توتیا را به شما تقدیم می نمایم باشد که از دیدن آنها لذت ببرید و با آنها بیشتر آشنا شوید. عکسها مربوط به بهار گذشته است.


ریواس مزه خوبی دارد و از نظر دارویی سرشار از ویتامین ث است. شاید شما هم خورده باشید.
توتیا بسیار معروف است و آنرا به چشم می کشند. عقیده بر این است که دید را بهبود می بخشد.
منتظر نظرات شما هستم.
موفق باشید
شیفته طبیعت