سلام
روز عاشورا را به همه عاشقان امام حسین (ع) و یاران باوفایش تسلیت می گویم.
دوستان عزیز قرار بود ماجرای دلیجه را تعریف کنم.
تابستان امسال فرصتی پیش آمد و چند روزی به منزل یکی از اقوام رفتیم. در شهرشان پرنده فروشی هست که همه نوع پرنده ای به طور دائمی و گذرا می توان در مغازه اش یافت.
من سابقا در مغازه اش پرنده شکاری دیده بودم. اینها جوجه هایی بودند که بچه های ناآگاه روستایی اطراف به خیال با ارزش بودن از لانه برمی داشتند و به دلیل نسبت بیشتر جمعیتی معمولا دلیجه بودند.
مغازه دار به قیمت نازلی جوجه ها را می خرید و با سودی اندک می فروخت.
من با برداشتن جوجه از لانه و صید پرنده آزاد و سالم بسیار مخالفم. ولی این جوجه ها چون ازنظر طبیعت درواقع تلفاتی به حساب می آیند و جلو این کار را هم نمی توانم بگیرم تصمیم گرفتم یکی از آنها را تهیه کنم.
برحسب اتفاق آنروز تا تلفن زدیم گفت برایم چندتا آورده اند اگر زود بیایی می توانی بخری.
خرید و فروش این پرنده ها ممنوع است و جریمه سنگین دارد ولی چون نظارت دقیق وجود ندارد در گوشه و کنار انجام می شود.
خلاصه رفتیم و دو بهله دلیجه در قفسی بود و لاشه نیم خورده کبوتری زیر پایشان.
تا نگاه کردم فهمیدم که جوجه ها در قفس بزرگ شده اند و مدت زیادی در قفس بوده اند.
با اینکه پروبالشان کامل شده بود ولی پیدا بود از پرواز چیزی نمی دانند.
یکی را که کنجکاوتر بود و پرهای سالمتری داشت برگزیدم و خریده و به خانه بردم.
آنروز به خانه بازگشتیم.
من قبلا هم دلیجه بزرگ کرده بودم. بد نیست اشاره ای بنمایم. حدود یازده سال پیش یک روز از اواخر خرداد به گردش رفته بودیم. در کنار رودخانه ای که کنارش بیشه صنوبر بود. من با تیرکمانی به اینسو و آن سو می رفتم و به دنبال پرنده های کوچک می گشتم . ناگهان پرنده ای به من حمله کرد. یک دلیجه ماده بود.
من هم مثل تیراندازی به اهداف پرنده برایش سنگ پرت می کردم. برایم عجیب بود که فرار نمی کند. به سنگها جاخالی می داد. یکدفعه دیدم که درجایی که ایستاده ام زیر پایم پر از مارمولکهای مرده است. کنجکاوانه به هرسو نگاه می کردم. ناگهان دیدم جوجه تپل سفیدرنگی اندازه جوجه کبوتر زیر بوته ای خوابیده است. با شوق به سمتش رفتم. به پشت روی زمین خوابید و با چنگ به دستم حمله کرد . اما دیگر حمله کارساز نبود. جوجه را نمی شد آنجا گذاشت چون بیشه پراز شغال بود. بردمش. ذره ذره بزرگ شد .اما نه در اسارت. آن موقع ما هر روز به باغمان می رفتیم. پرنده کم کم داشت بال در می آورد . من برایش با تیرکمان مارمولک وگنجشک شکار می کردم. برایش ملخ و جیرجیرک میگرفتیم. بعد طعمه ها را به هوا می بردیم تا بلد شد پرواز کند.
وقتی پرواز یاد گرفت دیگر اورا به خانه نبردم. شبها در باغ هرجا که دلش می خواست می خوابید و صبح که می رفتیم منتظرمان بود. وقتی طعمه ای به دست می گرفتیم از دور با سرعتی برق آسا می آمد و طعمه را می گرفت. به شدت به هم انس گرفته بودیم. روی شانه من یا برادرم می نشست و ما شکارهایی مثل مارمولک و جیرجیرک پیدا می کردیم و بعد او شکارشان می کرد.اوقات خوشی بود تا اینکه یک روز رفتیم و هرچه صدایش کردیم نیامد.چه شد ،هرگز ندانستیم ولی خیلی ناراحت شدیم. برای همه خانوادمان مهم شده بود و همه ناراحت شدیم.
خوب ؛ این را هم به یاد همان می خواستم . پرنده تقریبا بزرگ بود و برای مانوس شدن لازم بود از فرارش جلوگیری کنم.
هدف اصلی من این بود که پرنده را به نحوی آموزش دهم که در باغمان بماند و به عنوان یک مبارزه بیولوژیکی در مقابل پرنده هایی که به انگورها خسارت می زدند باشد.
دوستانی که پرنده شکاری را می شناسند می دانند که پرنده ها و سایر موجودات موذی از هیچ چیز به اندازه پرندگان شکاری وحشت ندارند.
پرنده را رام کردیم . به حالت نیمه آزاد بود. دیگر آنقدر رام شد که از روی شاخه برمی خاست و می آمد از دستمان غذا می گرفت و برمی گشت. دیگر روزهای آخر تعلیم بود و نزدیک بود که رهایش کنم. پرنده را به خانه بردم. یکی از آشناها به خانه آمد. پرنده را روی دست آوردم و روی دستشان گذاشتم . تکه نخی که از پاچه بند آویزان بود را معمولا به کلافی نخ می بستم اما آنروز باز بود.ناگهان از روی دستشان پرید. گفتم شاید روی دیوار بنشیند اما رد شد و به هوا رفت. دنبالش رفتیم و در مسیر روی بام ساختمانی بلند پیدایش کردیم. صاحبخانه منزل نبود. از همسایه کمک خواستیم . آنقدر تعلل نمد تا پرنده تعلیم دیده پرید و با باد بی هدف و سرگردان رفت و از چشم برید بسیار دنبالش گشتیم اما سودی نداشت.
اگر در باغ رهایش می نمودم چون آنجا پرواز کرده بود راهها را می شناخت اما اینجا غریب بود و دیگر باز نگشت. تنها چند عکس و چند تکه فیلم از حرکات و غذا خوردنش به یادگار ماند که اگر مقدور بود در اختیار شما دوستان قرار می دهم.














