تبليغاتX
شیفته طبیعت

شیفته طبیعت

طبیعت از دید یک عاشق طبیعت

سلام

سلام بر دوستان عزیز عید قربان و شب یلدا را به همه شما تبریک می گویم.

من تنها  برای ارتباط با دوستان اهل طبیعت می نویسم.

برای بعضی از دوستانی که سوال مطرح می کنند مطلبی

در جواب می نویسم .اما دیگر اثری از پرسنده نمی بینم. من با توجه به

نظر دوستان مطلب می نویسم و اگر نظری نباشد تمایلی به نوشتن ندارم.

پس با نظرات مهر آمیز خود ما را  دلگرم نمائید.ممنون. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 1:37  توسط ع-آقا  | 

سلام

من مدتی در صید پروانه بودم . هدف تهیه نمونه برای برادرم و ارائه به دانشگاه بود.

چندین نوع مختلف از آنها را جمع آوری نمودم. الان هم مجموعه زیبایی دارم. یک نوع که خیلی مورد علاقه من بود دم چلچله ای کمیاب است .

سه بار از این نوع دیدم ولی دقیقا زمانی بود که تور نداشتم. هربار بدشانسی آوردم.اما عکس زیبای آنرا تقدیم شما می کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/28ساعت 10:46  توسط ع-آقا  | 

سلام دوست عزیز با نام "کی بریم"

از اینکه به ما سر زدید ممنونیم

اگر زحمتی نیست ردی از خود برجای بگذارید تا بتوانیم بیشتر با شما آشنا شویم.

در مورد سوالهایی که درباره سارگپه پرسیدید. من متخصص نیستم اما قبلا از سارگپه نگهداری نموده ام . سارگپه از عقاب طلایی کوچکتر است , فاصله نوک دو بالش حدود یک متر است. رنگش از سیاه تا قهوهای روشن و گردن زرد طلایی  متغیر است. دو نوع دارد, پابلند و معمولی. بیشتر به رنگ سماغی دیده می شود. پرنده سازگاری است و در سرتاسر ایران دیده می شود. به گفته دوستان جزء خانواده بازهای بال کوتاه است و با قدرت زیادی که در شکار دارد برای شکره داری مناسب است زیرا هم در دشت باز و هم در محیط های نیمه پوشیده قادر به شکار است.

معمولا تنها یا جفتی زندگی می کند اما در فصل مهاجرت  به صورت گله ای هم دیده می شوند.

من در ده سال پیش اواسط بهار یک گله چندصدتایی دیدم ولی سالهای اخیر تعداد در گله ها کمتر است .

عقاب های طلایی بسیار بزرگ جثه هستند و سری باریک با نوکی کشیده دارند معمولا بالغ ها سیاهرنگند و در پس گردن لکه ای طلایی دارند. اکثر اوقات در آسمان با بالهای گسترده و با شکوه تمام دور می زنند و کمتر بال می زنند.اما سارگپه ها چون بالهای کوتاهتری دارند بیشتر بال می زنند و سرعت تهاجم بیشتری دارند.سر

سارگپه ها درشت تر به نظر میرسد و نوک کوتاه تری دارند و انگار یک سار توی دهانشان قایم کرده اند.

یکی از این پرندگان زیبا مدت یک زمستان در سال 84 مهمان من بود.

بال راست پرنده آسیب دبده بود و وقتی یکی از آشناها پیدایش کرد خیلی لاغر شده بود و قادر به پرواز نبود.

اول از شدت وحشت دهانش را باز می کرد له له می زد و بر پشت می خوابید و با پنجه به همه حمله می کرد اما کم کم آرام شد. یواش یواش به من اعتماد پیدا کرد . آنقدر مقرور بود که جلو کسی غذا نمی خورد. کم کم با من انس گرفت. من قصد نداشتم آنرا از طبیعت دور ساخته و برای خود نگه دارم . گاهی با یک تفنگ بادی برایش کلاغ و کبوتر و خلاصه هر نوع پرنده ای که می شد صید می کردم. اوایل خوب بود اما بعد کلاغ ها که دست شیطان را از پشت بسته اند فهمیدند و دیگر تا چندصد متری اثری از آنها نبود. تا از در بیرون می رفتم با سرو صدا عالم را خبر می کردند. اشتهای سارگپه هم تعریفی بود. یک کلاغ را با پرهایش یکجا می خورد,تنها پرهای درشت را رها می کرد. برای اینکه شکار را فراموش نکند گاهی پرنده های بال شکسته زنده را برایش رها می کردم. صحنه دلخراش بود اما لازم بود طبیعت را فراموش نکند. بالش کم کم قدرت می گرفت. مدتی به دلیل مشکلی که برایم پیش آمد مهمان یکی از دوستان صمیمی من بود بعد دوباره برگشت. چند بار پرواز کرد و از روی دیوار به داخل باغ های اطراف رفت اما چون همه جا پر از برف بود و کلاغ ها به شدت به او حمله می کردند , دلم به حالش سوخت و به زحمت او را به خانه برمی گرداندم. تا بالاخره بهار از راه رسید و پرنده هم نسبتا سلامتی خود را بازیافت. در روز دوازده فروردین 1381 پرنده را به یکی از کوههای اطراف بردم. دو کبک از جلوی پایم بلند شد. دیدم صدای بهار از همه طرف بلند است. پرنده را از کیسه ای که برای جلوگیری از دید افراد فضول و نا آگاه

و بعضا سودجو در آن گذاشته بودم بیرون آوردم. به هواپرید باد بهاری او را در آغوش کشید. غم شیرینی در دلم احساس کردم. مانند کودکی که به دنبال پروانه میدود در پی او روان شدم. چندبار صدایش کردم . یکی دو بار روی سنگها نشست و بعد به دامان مادرش آسمان پرگشود. باد اورا بالا برد و به پشت کوه پیچید. باز دنبالش رفتم اما دیگر اثری نبود. یاد این چند بیت افتادم

                                              "شهپر شاه هوا اوج گرفت------ زاغ را دیده بر او ماند شگفت

                                                سوی بالا شد و بالا تر شد------ راست با مهر فلک همسر شد

                                               لحظه ای بعد بر این لوح کبود ----نقطه ای بود و دگر هیچ نبود "

 

سارگپه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 0:28  توسط ع-آقا  | 

دوستان عزیز دوستداران طبیعت امروز دلم برای دیدن عقاب های باشکوه تنگ شده. این نوع عقابها در فصل مهاجرت یعنی پاییز و بهار از منطقه ما عبور می کنند. البته من هر روز که از جاده ای به سمت یکی از شهرهای اطراف برای رفتن به یکی از دانشگاههای محل کارم عبور می کنم یک سارگپه قهوه ای بزرگ را می بینم .اخیرا یک سارگپه خاکستری با گردن طلایی نیز در کنار جاده پیدایش شده .سارگپه ها اگثر اوقات روی ستون های برق نشسته اند و از آفتاب صبحگاهی استفاده می کنند. فکر کنم دلیل آن وجود مرغداری ها در داخل این دشت باشد که گاهی لاشه طیور را در اطراف می ریزند. در یکی دیگر از جاده ها که معمولا هر هفته از آن عبور می کنم در اطراف جاده یک محل دفع زباله هست که تبدیل شده به محل تجمع کلاغ ها و تعدادی عقاب طلایی. زیاد سرتان را درد نمی آورم . عکسهایی را تقدیمتان می کنم امید است لذت ببرید. بالابانعقاب طلایی
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 22:43  توسط ع-آقا  | 

سلام
امروز کمی سرم خلوت شد گفتم یک عکس زیبا تقدیمتان کنم.
البته این پرنده مورد علاقه شدید من است.
بالابان
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 12:21  توسط ع-آقا  | 

سلام

از نظرات رمهر دوست عزیزم آقای صیادی ممنونم

این تصویر تقدیم به همه دوستان طبیعت تصویر گرگ خاکستری است

 شبیه به آنهایی که خاطره شان را

برایتان تعریف کردم:گرگ خاکستری

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/19ساعت 22:0  توسط ع-آقا  | 

سلام

از نظرات پرمهر شما ممنونم

دوستانی که به تلافی خاطره من در وبلاگشان خاطره نوشتند لطفا مرا در جریان بگذارند تا به وبلاگشان سر زده و مطالب جدید را بخوانم.

از این که عکس و لینک در وبلاگم نزدم ببخشید. هم وقتم الان خیلی کم است هم بلد نیستم .

امروز کنار جاده نزدیک یکی از دانشگاههایی که کار می کنم داخل یک زمین زراعی کنار یک آبراه یک پرنده سفید رنگ دیدم البته فاصله دور بود. چون سابقا آنجا زیاد لکلک دیده بودم فکر کردم لکلک است. 

داخل ماشین بودم نزدیکتر که رسیدیم دیدم حواصیل است. صبح سردی بود و کز کرده بود.

گفتم کاش دوربین همرام بود و کاش بیکار بودم.اما چون کلاس شروع شده بود و در حال عبور بودم نتوانستم از موقعیت استفاده کنم.

دوستان اهل طبیعت اگر به دل کوه و صحرا رفتید اگر شکار رفتید ما را هم یاد کنید.

موفق باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 22:1  توسط ع-آقا  | 

به نام خدا

سلام

مطالب بلند است اگر وقتتان کم است ببخشید

با اینکه خیلی گرفتار شدم و برای وقت در تنگنا هستم اما دلم تاب ندارد و لحظه ای فکرم از طبیعت جدا نیست

من به نوبه خود یک خاطره از طبیعت تعریف می کنم اما انتظار دارم اگر به وبلاگ دوستان اهل طبیعت سر زدم بتوانم به جای این خاطره یک خاطره جالب بخوانم.

یکی از روزهای سرد زمستان 1375 بود.من و یکی از دوستان اهل طبیعت زیاد به دل طبیعت می رفتیم.یک منطقه زیبا در نزدیکی شهر ما قرار دارد که وصف آن را مفصل در مطالب قبلی آوردم.در زمستان این منطقه زیبایی خاصی دارد.سایه گیر تپه ها پر از برف و آفتابگیر ها سیاه بود. تیهو وکبک عاشق بریدگی های سیاه بین برف ها هستند چون هم آب برف در دسترس است هم می توانند دانه و علف پیدا کنند و هم از دید شکارچی ها خصوصا شاهین و عقاب طلایی مخفی شوند.

ما به قصد تیهو به این منطقه رفتیم. البته کار ما بیشتر تماشا با دوربین شکاری است اما گاهی هم شکار می رویم.

من می دانستم که گرگ های این منطقه از لحاظ جثه کم نظیرند.زیاد از آنها دیده بودیم.

به ابتدای دره که رسیدیم روی برفها چند خط سیر از گرگها به چشم می خورد . یکی از بقیه بزرگتر بود من کف دست خود را با انگشتان باز روی آن گذاشتم هم اندازه بود. دایره ای به قطر 15 سانتیمتر.

من و دوستم که تقریبا دست خالی بودیم روی ردپاها  به حرکت افتادیم و از دامنه تپه بالا رفتیم.هوا نمناک بود باد سرد برفها به صورتمان می خورد.حواسمان به همه طرف بود.این شرط اول شکار است که غافلگیر نشوی.شکارچی خوب باید ببیند ولی دیده نشود.

ما زیر صخره هایی را که قبلا گرگها را دیده بودیم سرکشی نمودیم .خبری نبود.ما همان ردپاها را دنبال کردیم تا به صخره های بزرگ سیاهی که با لای قله بود رسیدیم.صخره ها از دل زمین بیرون زده بودند و تکه های بزرگ سنگ همه اطرافشان را پر کرده بود.

روی صخره ها نشستیم و با دوربین همه اطراف را چک کردیم.جلوه های طبیعت چشمها مان را سحر کرده بود.

همه چیز با هم جور بود فقط ما اضافی بودیم.از نظاره که سیر شدیم .تصمیم گرفتیم دامنه مخالف را ادامه بدهیم و از یال دیگر دره پایین بیاییم.هنوز از صخره ها دور نشده بودیم که به چند تکه سنگ بزرگ رسیدیم که در یال سایه گیر کوه بودند و چون در سمت سایه گیر برف بود و باد سردی می وزید انتظار وجود جانوری نبود.این همان لحظه غفلت یا خواب خرگوشی است.چشم شکارچی همواره باز است.اما....

ناگهان از فاصله چهار پنج متری از زیر صخره یک گرگ حرکت کرد دوید و در بیست متری ایستاد . تا آنروز گرگ به آن هیکل ندیده بودم اما چند لحظه بعد که دومی بیرون پرید دیدم !!!

اغراق نمی کنم .قد گرگ بزرگتر تا سر شانه ها بیش از یک متر بود دومی هم دست کمی نداشت.دومی هم به کنار اولی رفت و گرگ سوم که جثه کوچکی به اندازه سگ گله داشت بیرون آمد. ما از هیچ نظر حریف آنها نبودیم نه جنگ و نه فرار.تنها آرامش و آرامش!!

من رو به دوستم کردم دیدم او نیز مانند من سر جایش خشکش زده و از جثه بزرگ گرگها متعجب شده . به او با شوخی گفتم اگر یکی بود من آره,اگر دو تا بودند ما آره ,اما حالا از من و ما کاری بر نمی آید. ما دیگر گرگ به اندازه اینها معلوم نیست ببینیم.پس خوب از موقعیت استفاده کن.

گرگها با شکوه و وقار تمام بدون اینکه رعایت احتیاط را از دست بدهند کمی به ما نگاه کردند بعد هم راهشان را گرفتند و حرکت کردند با گامهای کوتاه و سریع مخصوص گرگها.ما هم تنها آرامش بود که می توانست کمکمان باشد.قبول دارم خطر کردیم .خطری بزرگ. اما طبیعت را اگر بشناسیم بسیار مورد اعتمادتر از جوامع انسانی است .اگر انسانیت را از جامعه انسانی بگیری گله ای از گرگنمایانی در لباس میش باقی می مانند که هر لحظه روح عالی تو را می درند.بگذریم.

ما که خیلی دوست داشتیم صاحب آن جاپا ها را ببینیم هیجانزده شده بودیم و آهسته راه گرگها را پی گرفتیم اما نمی گذاشتند فاصله که حالا  رفته رفته به دهها متر می رسید کم شود.به رد پاها که رسیدیم از حدود فرو رفتگی می شد حدث زد که وزن آنها چقدر است.

وزن ما روی دو پا تقسیم می شود مال آنها روی 4 پا .فرو رفتگی حدودا نصف مال ما بود و با وسعت کف پاهایی که آنها داشتند می شد محاسبه کرد که گرگ بزرگ تقریبا هم وزن ما بود حدود هفتاد  هشتاد کیلو البته ما متخصص نیستیم وگرگ هم وزن نمی کنیم ولی بود.

ما تا خط الراس مقابل رد را دنبال نمودیم و وقتی گرگها از چشم دوربین بریدند دیگر منصرف شدیم.

دیگر موقع بازگشت بود چون روزگار زمستان کوتاه است پس به پایین سرازیر شدیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/14ساعت 1:20  توسط ع-آقا  | 

سلام

امروز چک کردم دیدم وبلاگم عطر خاصی دارد

آری عطر خاک پای دوستان طبیعت بود!

دوستانی به ما سر زده اند که ما نیز به وبلاگ آنان بسیار سر زده ایم .اما به دلیل کمی وقت هنوز نتوانسته ایم دست آنان را ببوسیم و از مطالب مفید آنان تشکر نماییم.

یکی از این دوستان صاحب وبلاگ شکار و طبیعت آقای صیادی است که با حضور خود ما را دلگرم نمودند.

یاران و یاوران طبیعت خاک پای شما سرمه چشم ما باد.به ما سر بزنید.بنویسید.سلامت باشید.

اما می گویند وصفالعیش نصفالعیش.ما دوست داریم خاطرات شما با طبیعت را بشنویم پس کوتاهی نکنید.

به امید دیدار

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/13ساعت 23:51  توسط ع-آقا  | 

چند وقته نتوانستم مطلبی بنویسم.آخه مطلبی نداشتم.بدجوری گرفتار ژایان نامم هستم.

چندروز ژیش یک دسته اردک دیدم در حالی که تو ماشین نشسته بودم و به طرف دانشگاه می رفتم. دلم باهاشون رفت .خواستم به دوستام زنگ بزنم ولی دیدم بی خیال بشم بهتره.

ای کسانی که اینجا سر می زنید و بی صدا بیرون می رید اگه به کوه رفتید اگه شکار رفتید یادی هم از ما بکنید.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 1:43  توسط ع-آقا  |