به نام خدا
سلام
مطالب بلند است اگر وقتتان کم است ببخشید
با اینکه خیلی گرفتار شدم و برای وقت در تنگنا هستم اما دلم تاب ندارد و لحظه ای فکرم از طبیعت جدا نیست
من به نوبه خود یک خاطره از طبیعت تعریف می کنم اما انتظار دارم اگر به وبلاگ دوستان اهل طبیعت سر زدم بتوانم به جای این خاطره یک خاطره جالب بخوانم.
یکی از روزهای سرد زمستان 1375 بود.من و یکی از دوستان اهل طبیعت زیاد به دل طبیعت می رفتیم.یک منطقه زیبا در نزدیکی شهر ما قرار دارد که وصف آن را مفصل در مطالب قبلی آوردم.در زمستان این منطقه زیبایی خاصی دارد.سایه گیر تپه ها پر از برف و آفتابگیر ها سیاه بود. تیهو وکبک عاشق بریدگی های سیاه بین برف ها هستند چون هم آب برف در دسترس است هم می توانند دانه و علف پیدا کنند و هم از دید شکارچی ها خصوصا شاهین و عقاب طلایی مخفی شوند.
ما به قصد تیهو به این منطقه رفتیم. البته کار ما بیشتر تماشا با دوربین شکاری است اما گاهی هم شکار می رویم.
من می دانستم که گرگ های این منطقه از لحاظ جثه کم نظیرند.زیاد از آنها دیده بودیم.
به ابتدای دره که رسیدیم روی برفها چند خط سیر از گرگها به چشم می خورد . یکی از بقیه بزرگتر بود من کف دست خود را با انگشتان باز روی آن گذاشتم هم اندازه بود. دایره ای به قطر 15 سانتیمتر.
من و دوستم که تقریبا دست خالی بودیم روی ردپاها به حرکت افتادیم و از دامنه تپه بالا رفتیم.هوا نمناک بود باد سرد برفها به صورتمان می خورد.حواسمان به همه طرف بود.این شرط اول شکار است که غافلگیر نشوی.شکارچی خوب باید ببیند ولی دیده نشود.
ما زیر صخره هایی را که قبلا گرگها را دیده بودیم سرکشی نمودیم .خبری نبود.ما همان ردپاها را دنبال کردیم تا به صخره های بزرگ سیاهی که با لای قله بود رسیدیم.صخره ها از دل زمین بیرون زده بودند و تکه های بزرگ سنگ همه اطرافشان را پر کرده بود.
روی صخره ها نشستیم و با دوربین همه اطراف را چک کردیم.جلوه های طبیعت چشمها مان را سحر کرده بود.
همه چیز با هم جور بود فقط ما اضافی بودیم.از نظاره که سیر شدیم .تصمیم گرفتیم دامنه مخالف را ادامه بدهیم و از یال دیگر دره پایین بیاییم.هنوز از صخره ها دور نشده بودیم که به چند تکه سنگ بزرگ رسیدیم که در یال سایه گیر کوه بودند و چون در سمت سایه گیر برف بود و باد سردی می وزید انتظار وجود جانوری نبود.این همان لحظه غفلت یا خواب خرگوشی است.چشم شکارچی همواره باز است.اما....
ناگهان از فاصله چهار پنج متری از زیر صخره یک گرگ حرکت کرد دوید و در بیست متری ایستاد . تا آنروز گرگ به آن هیکل ندیده بودم اما چند لحظه بعد که دومی بیرون پرید دیدم !!!
اغراق نمی کنم .قد گرگ بزرگتر تا سر شانه ها بیش از یک متر بود دومی هم دست کمی نداشت.دومی هم به کنار اولی رفت و گرگ سوم که جثه کوچکی به اندازه سگ گله داشت بیرون آمد. ما از هیچ نظر حریف آنها نبودیم نه جنگ و نه فرار.تنها آرامش و آرامش!!
من رو به دوستم کردم دیدم او نیز مانند من سر جایش خشکش زده و از جثه بزرگ گرگها متعجب شده . به او با شوخی گفتم اگر یکی بود من آره,اگر دو تا بودند ما آره ,اما حالا از من و ما کاری بر نمی آید. ما دیگر گرگ به اندازه اینها معلوم نیست ببینیم.پس خوب از موقعیت استفاده کن.
گرگها با شکوه و وقار تمام بدون اینکه رعایت احتیاط را از دست بدهند کمی به ما نگاه کردند بعد هم راهشان را گرفتند و حرکت کردند با گامهای کوتاه و سریع مخصوص گرگها.ما هم تنها آرامش بود که می توانست کمکمان باشد.قبول دارم خطر کردیم .خطری بزرگ. اما طبیعت را اگر بشناسیم بسیار مورد اعتمادتر از جوامع انسانی است .اگر انسانیت را از جامعه انسانی بگیری گله ای از گرگنمایانی در لباس میش باقی می مانند که هر لحظه روح عالی تو را می درند.بگذریم.
ما که خیلی دوست داشتیم صاحب آن جاپا ها را ببینیم هیجانزده شده بودیم و آهسته راه گرگها را پی گرفتیم اما نمی گذاشتند فاصله که حالا رفته رفته به دهها متر می رسید کم شود.به رد پاها که رسیدیم از حدود فرو رفتگی می شد حدث زد که وزن آنها چقدر است.
وزن ما روی دو پا تقسیم می شود مال آنها روی 4 پا .فرو رفتگی حدودا نصف مال ما بود و با وسعت کف پاهایی که آنها داشتند می شد محاسبه کرد که گرگ بزرگ تقریبا هم وزن ما بود حدود هفتاد هشتاد کیلو البته ما متخصص نیستیم وگرگ هم وزن نمی کنیم ولی بود.
ما تا خط الراس مقابل رد را دنبال نمودیم و وقتی گرگها از چشم دوربین بریدند دیگر منصرف شدیم.
دیگر موقع بازگشت بود چون روزگار زمستان کوتاه است پس به پایین سرازیر شدیم.